|
طُــــــــــــــــوبي... ألذین أمنوا و عملوا الصالحات طُوبی لهم و حُسن مأب...رعد-۲۹
| ||
|
ما اصلاً مراسم نداشتیم. من بودم و ابراهیم و خانوادههامان. یک حلقه خریدیم به هزار تومان. ابراهیم هم یک
انگشتر عقیق گرفت به قیمت صد و پنجاه تومان. *** صبح روزی که مهدی
میخواست متولد شود، ابرهیم زنگ زد خانه خواهرش. از لحنش معلوم بود خیلی
بیقرار است. مادرش اصرار کرد بگویم بچه دارد به دنیا میآید. گفتم: نه.
ممکن است بلند شود این همه راه را بیاید، بچه هم به دنیا نیاید. آن وقت
باز باید نگران برگردد. مدام میگرفت: من مطمئن باشم حالت خوب است؟
زندهای هنوز؟ بچه هم زنده است؟ گفتم: خیالت راحت همه چیز مثل قبل است.
همان روز، عصر مهدی به دنیا آمد و چهار روز بعد ابراهیم آمد. بدون اینکه
سراغ بچه برود، آمد پیش من گفت: تو حالت خوب است ژیلا؟ چیزی کم و کسر نداری
بروم برات بخرم؟ گفتم: احوال بچه را نمیپرسی. گفت: تا خیالم از تو راحت
نشود نه. *** وقتی به خانه میآمد دیگر حق نداشتم کاری انجام دهم، همه
کارها را خودش میکرد. لباسها را میشست، روی در و دیوار اتاق پهن میکرد.
سفره را همیشه خودش پهن میکرد. جمع میکرد تا او بود، نود و نه درصد
کارهای خانه فقط با او بود. *** آنقدر مراعات مرا میکرد که حتی نمیگذاشت
ساک سفرش را ببندم و بالاخره یک بار پیش آمد که ساک سفرش را من ببندم.
برای اولین بار و آخرین بار. دعا گذاشتم برایش توی ساک تخمه هم خریدم که
توی راه بشکند. (گرهی پلاستیکش باز نشده بود، وقتی ساکش به دستم رسید.) یک
جفت جوراب هم برایش خریدم که خیلی ازش خوشش آمد. گفتم: بروم دو سه جفت
دیگر بخرم؟ گفت: بگذار اینها پاره شوند بعد. (وقت خاکسپاری همین جورابها
پایش بود.) تمام وسایلش را گذاشتم توی ساکش، زیپش را بستم، دادم دستش سرش
را انداخت پایین گفت: قول بده ناراحت نشوی ژیلا. گفتم: چی شده مگه؟ گفت:
ممکن است به این زودی نتوانم بیایم ببینمتان. *** گفت: من ازت شرمندهام
ژیلا. تمام مدت زندگی مشترکمان تو یا خانهی پدر خودت بودی یا خانه پدر من.
نمیخواهم بعد از من سرگردانی بکشی. به برادرم میگویم خانهی شهرضا را
برایتان آماده کند. موکت کند رنگ بزند تمیزش کند که تو و بچهها بعد از من
پا روی زمین یخ نگذارید، راحت باشید. راحت زندگی کنید. *** آخرین بار
سهشنبه تماس گرفت ساعت چهار و نیم عصر شانزده اسفند. چند بار گفت: خیلی
دلم برات تنگ شده، گفت: میخواهم ببینمتان. اگر شد که بیست و چهار ساعته
میآیم میبینمتان و برمیگردم. اگر نشد یکی را میفرستم بیاید دنبالتان.
میآیید اهواز اگر بفرستم؟ سختت نیست با دو تا بچه. و من با خوشحالی گفتم:
«با تمام سختیهایش به دیدن تو میارزد. یک هفته گذشت اما نه ابراهیم تماس
گرفت و نه آمد. *** ساعت 2 بعدازظهر اخبار اعلام کرد، فرمانده لشکر حضرت
رسول (ص) شهید شد. من داخل مینیبوس بودم. آبروداری را گذاشتم کنار، از ته
دل جیغ کشیدم. جلو مسافرهایی که نمیدانستند چی شده. سرم سنگین شده بود
از جیغهایی که میزدم. *** دلم میخواست ببینمش. کشو را آرامآرام باز
کردند. اما آن ابراهیم همیشگی نبود چشمهای همیشه قشنگش نبود. خندهاش
نبود. اصلا! سری نبود. همیشه شوخی میکردم میگفتم: «اگر بدون ما بروی
گوشهایت را میبرم میگذارم کف دستت. خیلی ازش بدم آمد. گفتم: تو مریضی
ماها را نمیتوانستی ببینی. ابراهیم چطور دلت آمد بیاییم این جا چشمهایت
را نبینم. خندههایت را نبینم. سر و صورت همیشه خاکیت را نبینم. حرفهایت
را نشنوم. *** روزهای آخر یکبار به من گفت: دلم خیلی برایت تنگ میشود
ژیلا، اگر بروم، اگر تنها بروم، و با این کلامش آتش به جانم زد.
[ جمعه 14 بهمن1390 ] [ 19 ] [ فاطیما ]
نیستان را به آتش می کشانم...
[ دوشنبه 10 بهمن1390 ] [ 10 ] [ فاطیما ]
مدتی نیستم ....می روم سفر...سفری که شاید از جنسِ باران باشد...از جنسِ....!
. [ جمعه 21 آبان1389 ] [ 11 ] [ فاطیما ]
در افسانه های یونان باستان (آتن) ماجرای اسب چوبیی آمده است به نام "ترُوا" که تمام پیکره اش از زره های به هم فشرده شده ساخته شده بود و پشت هر زره ،شمشیر سربازی می درخشید. این نقشه به دست فرماندۀ سپاهی بنام آشیل صورت گرفت که از این حیله در نبردی استفاده کرد. وی رویین تن بود ا لا در پاشنۀ پا...او در همان نبرد به دست جوانی دلاور از ناحیۀ پاشنه ی پا،کشته شد.
اینجا نه "آتن" است،و نه تو "آشیل" ! ... اینجا نه "آتن" است،و نه تو "آشیل" ! !!! اینجا نه "آتن" است،و نه تو "آشیل" ! ... اینجا نه "آتن" است،و نه تو "آشیل" ! ... اینجا نه "آتن" است،و نه تو "آشیل" ! ............................................................................ پاورقی: " إنّ الله یُدافعُ عنِ الذینَ ءامنوا " سورۀ مبارکۀ حج - آیۀ ۳۸ طُوبی نوشت: این عوعوی سگان شما نیز ،بگذرد... ܓ به اذن حق طُوبی هر جمعه به روز است.ܓ
[ جمعه 21 آبان1389 ] [ 6 ] [ فاطیما ]
...آنگاه عيسي نالۀ ديگري بر آورد و جان سپرد. در آن لحظۀ ،ناگهان پردۀ خانۀ خدا كه در مقابل مقدّس ترين جايگاه قرار داشت ،از سر تا پا ، دو پاره شد و چنان زمين لرزه اي رُخ داد كه سنگها شكافته ،و قبرها باز شدند و بسياري از مقدّسين خدا كه مرده بودند ،زنده شدند ،و بعد از زنده شدن عيسي ، از قبرستان به اورشليم رفتند و بسياري ايشان را ديدند. انجيل تحريف شدۀ متي - باب ۲۷ - آيات ۵۰ تا ۵۴ - ص ۹۳۱
اي پسر خدا ! ... گونه هايت طعم شوري داشت ، طعم يتيمي ، ... مادر مي خندد ، از حرفي كه در گوشي به او گفتي ، ... ... خيلي شبيه شما شده ! پاورقي: " إنّي ذاهبُ إلي ربّي..." من به سوي پروردگارم مي روم. سوره مباركه صافات - آية ۹۹ طُوبي نوشت: با تمام وجودم و ادب و احترام اين نوشته را تقديم مي كنم به دوست خوبم "حوريه سادات موسوي" كه پنج روز پيش پيكر پاك پدرش را از شلمچه آوردند. ღ صلواتی نثار روح پاک شهید سیدامیرصالح موسوی کنید. ღ
ܓ به اذن حق طُوبی هر جمعه به روز است.ܓ
[ جمعه 14 آبان1389 ] [ 0 ] [ فاطیما ]
الهي ! ... عده اي بيكار بودند ، رفتند تا فيلم بسازند و از بيكاري به در آيند ، ... عده اي رفتند تا الگويشان بشود فارسي وان،بشود مد سال،بشود ابروي تاتو... ... عده اي رفتند تا يادبگيرند با دوست پسر شان حال کنند ، ... عده اي رفتند گدايي كنند نگاه مردم را ، ... عده اي رفتند و چادر زنانشان را به دستان باد سپردند ، ... الهي ! ........................................................... پاورقي: " صبغة الله ، و مَن أحسن مِن الله الصبغة " طُوبي نوشت: سياه پوشيدم تا رو سياه نباشم ... إعترافييه: آدميزاد ممكنه وقتي نقد ميكنه ، اغراق كنه...يعني همه چيز رو سياه و سفيد ببينه ...ممكنه رنگ خاكستري يادش بره ! ܓ به اذن حق طُوبی هر جمعه به روز است.ܓ
[ جمعه 7 آبان1389 ] [ 3 ] [ فاطیما ]
وقتي پول تو جيبي تان كم شد ، ... عربده كشيديد ... عجب مردمي !!! ... آفرين بر شما ! وقتي دخترك فلسطيني شب زير چادر مي خوابيد و عروسكش زير آوار هاي خانه جا مانده بود ، ... هان ، انقلابيون فرانسه ،دل نگراني تان از چيست ؟ از كم شدن پول تو جيبي تان !!! ؟؟؟ ..................................................................................................................................... پاورقي : " تلك الأيّام نداولها بين الناس" سوره مباركه آل عمران - ۱۴۰ طُوبي نوشت: مبادا اين سياهِ ،سياه نمايي كند صداي فرياد هاي نازك آن تازه مسلمان را ... !
ܓ به اذن حق طُوبی هر جمعه به روز است.ܓ
[ شنبه 1 آبان1389 ] [ 3 ] [ فاطیما ]
اين روز ها حرف زدن از تو زياد است ، زياد !!! هركسي بخواهد كلاس مذهبي بودن بگذارد ،از تو مي گويد. ...! اما كسي به دنبال تو نيست ، همه از آمدنت حرف مي زنند ... ...اما فقط "حرف" مي زنند ! كسي به دنبال آوردنت نيست... ............................................................................. پاورقي: " إذهبوا فتحسّسوا مِن يُوسف..." طُوبي نوشت: ۳۱۳...
[ جمعه 30 مهر1389 ] [ 15 ] [ فاطیما ]
باز آمده بودم نصيحتت كنم، آمدم كنارت نشستم ، و به چشم هايت خيره شدم. توي عسل چشم هايت ، خودم را ديدم ، ديدم روي منبرم ! منبري در بهشت !!! آنجا موعظه ميكردم... ... از خجالت سرم پايين بود. ........................................................ پاورقي: " ياايها الذين أمنوا لِم تقولون ما لا تفعلون "... اي كساني كه ايمان آورديد ، چرا چيزي به زبان مي گوييد كه در مقام عمل خلاف آن مي كنيد ؟ طُوبي نوشت: شيطان قبل ار خلقت آدم ، چهار هزار سال در بهشت منبري داشت و فرشتگان را موعظه و نصيحت مي كرد .
[ پنجشنبه 29 مهر1389 ] [ 0 ] [ فاطیما ]
باز آمده بودم دولت كريمه ات را تقاضا كنم و عجل لوليك الفرج بگويم باز آمده بودم عزت اسلام را بخواهم و ذلت كفر و نفاق را ! باز آمده بودم تا دوباره اين مطلب را نفهمم كه چگونه پرده از صورت نفاق مي افكني؟!!! ... حالا كه مي آيم خوب فهميدم كه چگونه ... ........................................................... پاورقي: " اللهم إنا نرغبُ إليك في دولت كريمة،تعز بها السلام و أهله و تذلُ بها النفاق و أهله " طُوبي نوشت: "پشتيبان ولايت فقيه باشيد تا به مملكت شما آسيبي نرسد."...امام خميني(ره)
[ چهارشنبه 28 مهر1389 ] [ 9 ] [ فاطیما ]
كاش بوي حضورمان را بشنود ، اگر اُويسش باشيم...! .............. طُوبي نوشت: " راهبر " ... [ سه شنبه 27 مهر1389 ] [ 11 ] [ فاطیما ]
گر نستاني ، به ستم مي دهند... ..................... طُوبي نوشت: اسلام گفته براي به دست آوردن رزق و روزيت تلاش كن ، نه اينكه حرص بزني !!! [ دوشنبه 26 مهر1389 ] [ 9 ] [ فاطیما ]
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد ، گناه بخت پريشان و دست كوته ماست. .......................... پاورقي: اللهم عجل لوليك الفرج طُوبي نوشت: خدايا كي ظهور ما را مي رساني ، كه او منتظر مان است !
[ جمعه 23 مهر1389 ] [ 11 ] [ فاطیما ]
ديشب هرچقدر اخبار رو ديدم نفهميدم منظور " آقاي (...) " از اينكه "احمدي نژاد" ملت ايران رو خوار كرده يعني چي ؟ * ... اما حالا بيشتر فهميدم كه چرا رهبرم فرمود : .............. پاورقي:*مناظره ي تاريخي آقاي دكتر محمود احمدي نژاد با آقاي (...) در شب ۱۳خرداد سال ۸۸ [ چهارشنبه 21 مهر1389 ] [ 21 ] [ فاطیما ]
مردم رفتند دنيا را بگيرند ، دنيا آنها را گرفت . .................................................... پاروقي: مصباح الهدي - مرحوم حاج اسماعيل دولابي-ص ۲۹۴
[ سه شنبه 20 مهر1389 ] [ 9 ] [ فاطیما ]
ميخواستي آبرويم را بريزي ؟ خوب ، حالا همه فهميدند كه من دروغ ميگفتم!!! ... سخت است ديگر ، عاشق تو شدن سخت است . ...اما اما از بس عشقت شيرين است كه دلم مي خواهد باز به دروغ بگويم: " دوستت دارم " ... ............................................................ پاروقي: حديث قدسي : " من عشقه قتله..." ترجمه ورقي: خداوند متعال ميفرمايند : هر كسي عاشق من شود او را ميكشم ، و هر كه او را بكشم ديه او خودم هستم. (خودم را به او ميدهم).
[ دوشنبه 19 مهر1389 ] [ 11 ] [ فاطیما ]
ور شكسته شدم . ور شكسته ام كردي ! از وقتي تو شريك كارم شدي ، ور شكسته شدم... من رياضي ام خوب بود ، اما تو ، نه ! ............................... پارورقي : " من جاء بالحسنة فله أجر عشر أمثالها و من جاء بالسّيئة فلا يجزي إلا مثلها " سوره مباركه أنعام ، آية ۱۶۰
[ یکشنبه 18 مهر1389 ] [ 14 ] [ فاطیما ]
روى القاضى نور اللّه عن الصادق عليه السلام قال: ان للّه حرماً و هو مكه ألا انَّ لرسول اللّه حرماً و هو المدينة ألا وان لاميرالمؤمنين عليه السلام حرماً و هو الكوفه الا و انَّ قم الكوفة الضغيرة ألا ان للجنة ثمانيه ابواب ثلاثه منها الى قم تقبض فيها اموأة من ولدى اسمها فاطمه بنت موسى عليهاالسلام و تدخل بشفاعتها شيعتى الجنة با جمعهم . خداوند حرمى دارد كه مكه است پيامبر حرمى دارد و آن مدينه است و حضرت على (ع) حرمى دارد و آن كوفه است و قم كوفه كوچك است كه از 8 درب بهشت سه درب آن به قم باز مى شود - زنى از فرزندان من در قم از دنيا مى رود كه اسمش فاطمه دختر موسى (ع) است و به شفاعت او همه شيعيان من وارد بهشت مى شوند . ادامه مطلب [ جمعه 16 مهر1389 ] [ 10 ] [ فاطیما ]
يادش بخير زماني كميل خوان بوديم...!
[ پنجشنبه 15 مهر1389 ] [ 23 ] [ فاطیما ]
ديشب خدا را كشتم! ----------------------------------- پاورقي: و فرعون گفت من پروردگار بزرگي هستم.(انا ربكم اعلي)...قرآن مجيد
[ سه شنبه 13 مهر1389 ] [ 9 ] [ فاطیما ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||