تبليغاتX
طُــــــــــــــــوبي...

طُــــــــــــــــوبي...
ألذین أمنوا و عملوا الصالحات طُوبی لهم و حُسن مأب...رعد-۲۹
لینک دوستان
ما اصلاً مراسم نداشتیم. من بودم و ابراهیم و خانواده‌هامان. یک حلقه خریدیم به هزار تومان. ابراهیم هم یک انگشتر عقیق گرفت به قیمت صد و پنجاه تومان. *** صبح روزی که مهدی می‌خواست متولد شود، ابرهیم زنگ زد خانه خواهرش. از لحنش معلوم بود خیلی بی‌قرار است. مادرش اصرار کرد بگویم بچه‌ دارد به دنیا می‌آید. گفتم: نه. ممکن است بلند شود این همه راه را بیاید، بچه هم به دنیا نیاید. آن وقت باز باید نگران برگردد. مدام می‌گرفت: من مطمئن باشم حالت خوب است؟ زنده‌ای هنوز؟ بچه هم زنده است؟ گفتم: خیالت راحت همه چیز مثل قبل است. همان روز، عصر مهدی به دنیا آمد و چهار روز بعد ابراهیم آمد. بدون اینکه سراغ بچه برود، آمد پیش من گفت: تو حالت خوب است ژیلا؟ چیزی کم و کسر نداری بروم برات بخرم؟ گفتم: احوال بچه را نمی‌پرسی. گفت:‌ تا خیالم از تو راحت نشود نه. *** وقتی به خانه می‌آمد دیگر حق نداشتم کاری انجام دهم، همه کارها را خودش می‌کرد. لباس‌ها را می‌شست، روی در و دیوار اتاق پهن می‌کرد. سفره را همیشه خودش پهن می‌کرد. جمع می‌کرد تا او بود، نود و نه درصد کارهای خانه فقط با او بود. *** آن‌قدر مراعات مرا می‌کرد که حتی نمی‌گذاشت ساک سفرش را ببندم و بالاخره یک بار پیش آمد که ساک سفرش را من ببندم. برای اولین بار و آخرین بار. دعا گذاشتم برایش توی ساک تخمه هم خریدم که توی راه بشکند. (گره‌ی پلاستیکش باز نشده بود، وقتی ساکش به دستم رسید.) یک جفت جوراب هم برایش خریدم که خیلی ازش خوشش آمد. گفتم: بروم دو سه جفت دیگر بخرم؟ گفت: بگذار اینها پاره شوند بعد. (وقت خاکسپاری همین جوراب‌ها پایش بود.) تمام وسایلش را گذاشتم توی ساکش، زیپش را بستم، دادم دستش سرش را انداخت پایین گفت: قول بده ناراحت نشوی ژیلا. گفتم: چی شده مگه؟ گفت:‌ ممکن است به این زودی نتوانم بیایم ببینمتان. *** گفت: من ازت شرمنده‌ام ژیلا. تمام مدت زندگی مشترکمان تو یا خانه‌ی پدر خودت بودی یا خانه پدر من. نمی‌خواهم بعد از من سرگردانی بکشی. به برادرم می‌گویم خانه‌ی شهرضا را برایتان آماده کند. موکت کند رنگ بزند تمیزش کند که تو و بچه‌ها بعد از من پا روی زمین یخ نگذارید، راحت باشید. راحت زندگی کنید. *** آخرین بار سه‌شنبه تماس گرفت ساعت چهار و نیم عصر شانزده اسفند. چند بار گفت: خیلی دلم برات تنگ شده، گفت: می‌خواهم ببینمتان. اگر شد که بیست و چهار ساعته می‌آیم می‌بینمتان و برمی‌گردم. اگر نشد یکی را می‌فرستم بیاید دنبالتان. می‌آیید اهواز اگر بفرستم؟ سختت نیست با دو تا بچه. و من با خوشحالی گفتم: «با تمام سختی‌هایش به دیدن تو می‌ارزد. یک هفته گذشت اما نه ابراهیم تماس گرفت و نه آمد. *** ساعت 2 بعدازظهر اخبار اعلام کرد، فرمانده لشکر حضرت رسول (ص) شهید شد. من داخل مینی‌بوس بودم. آبروداری را گذاشتم کنار، از ته دل جیغ کشیدم. جلو مسافرهایی که نمی‌دانستند چی شده. سرم سنگین شده بود از جیغ‌هایی که می‌زدم. *** دلم می‌خواست ببینمش. کشو را آرام‌آرام باز کردند. اما آن ابراهیم همیشگی نبود چشم‌های همیشه قشنگش نبود. خنده‌اش نبود. اصلا! سری نبود. همیشه شوخی می‌کردم می‌گفتم: «اگر بدون ما بروی گوش‌هایت را می‌برم می‌‌گذارم کف دستت. خیلی ازش بدم آمد. گفتم: تو مریضی ماها را نمی‌توانستی ببینی. ابراهیم چطور دلت آمد بیاییم این جا چشم‌هایت را نبینم. خنده‌هایت را نبینم. سر و صورت همیشه خاکیت را نبینم. حرف‌هایت را نشنوم. *** روزهای آخر یکبار به من گفت: دلم خیلی برایت تنگ می‌شود ژیلا، اگر بروم، اگر تنها بروم، و با این کلامش آتش به جانم زد.
[ جمعه 14 بهمن1390 ] [ 19 ] [ فاطیما ]
نیستان را به آتش می کشانم...
[ دوشنبه 10 بهمن1390 ] [ 10 ] [ فاطیما ]
مدتی نیستم ....می روم سفر...سفری که شاید از جنسِ باران باشد...از جنسِ....!

.
..
...ممکن است تا چند ماه طُوبی به روز نشود...

[ جمعه 21 آبان1389 ] [ 11 ] [ فاطیما ]

در افسانه های یونان باستان (آتن) ماجرای اسب چوبیی آمده است به نام "ترُوا" که تمام پیکره اش از زره های به هم فشرده شده ساخته شده بود و پشت هر زره ،شمشیر سربازی می درخشید. این نقشه به دست فرماندۀ سپاهی بنام آشیل صورت گرفت که از این حیله در نبردی استفاده کرد. وی رویین تن بود ا لا در پاشنۀ پا...او در همان نبرد به دست جوانی دلاور از ناحیۀ پاشنه ی پا،کشته شد. 

 

اینجا نه "آتن" است،و نه تو "آشیل" ! 
و نه من از این حرف های چوبی مسخره ات، وحشت می کنم.
با توام !
تو ،
صدایم را می شنوی؟
گمان نمی کنم بشنوی.
تو حالا صدایی جز عربده های خودت را که پشت این تریُبن فریاد می کنی نمی شنوی ،
اینجا پشت این تربُین در دانشگاه ایستاده ای و گمان می کنی نامت "استاد" است!!!
چه گمان پوچی!

...

اینجا نه "آتن" است،و نه تو "آشیل" ! 
و نه عربده هایت برایم مهم است،
تویی که ؛
عربده می کشی و ولایت فقیه را زیر سوال می بری!
عربده می کشی و چفیۀ را به سُخره می گیری!
عربده می کشی و شهیدان را مردانی می خوانی که هیچ عُرضه ای برای زیستن نداشتند و همان بهتر که مُردند!
عربده می کشی و بسیجی را چماق به دست می خوانی!
عربده می کشی و امام خمینی (رحمة الله علیه)
را مرد موزه ها می نامی!
عربده می کشی و قرآن را اوهام پیامبر می دانی!
عربده می کشی و به فاطمه(سلام الله علیها)
جسارت می کنی!
عربده می کشی و...

!!!

اینجا نه "آتن" است،و نه تو "آشیل" ! 
با توام !
با تو و دنباله هایت ،که
 حزب می زنید ...
قلم می زنید...
حرف می زنید...
و برای هم سوت و کف حواله می کنید!

...

اینجا نه "آتن" است،و نه تو "آشیل" ! 
اینجا ایستاده ای ، پشت این تریبُن،
بدون آن لباس خاکی دیروزت!!!
رنگ عوض کرده ای!
قلم عوض کرده ای!
حرف عوض کرده ای!
با این عوض کردن هایت،

تحقیرمان می کنی ،
مظلوممان می کُشی !
از مظلومیت چه باک، وقتی مدافع مان خدا باشد؟
از مظلومیت چه باک وقتی مولایم علی (علیه السلام) فرمود:
"مسلمان را چه باک که مظلوم واقع شود، مادامی که در دینش تردید نداشته باشد و در یقین خود شک نکند."
(نهج البلاغه-نامه۲۸)

...

اینجا نه "آتن" است،و نه تو "آشیل" ! 
تو "آشیل" نیستی، تا ضربه پذیر نباشی ،
گمان می کنی "آشیل" هستی؟
باشد،قبول!
همین بسیجیان را بنگر ،که قلمشان را کمانی می کنند و منطق دینیشان را تیری ،
و آن تیر را در چلّهِ کمانِ ایمان می نهند ، تا قلب پاشنۀ سفسطه هایت را نشانه گیرند.

............................................................................

پاورقی: " إنّ الله یُدافعُ عنِ الذینَ ءامنوا "                       سورۀ مبارکۀ حج - آیۀ ۳۸

طُوبی نوشت: این عوعوی سگان شما نیز ،بگذرد...

ܓ به اذن حق طُوبی هر جمعه به روز است.ܓ

 

[ جمعه 21 آبان1389 ] [ 6 ] [ فاطیما ]

...آنگاه عيسي نالۀ ديگري بر آورد و جان سپرد. در آن لحظۀ ،‌ناگهان پردۀ خانۀ خدا كه در مقابل مقدّس ترين جايگاه قرار داشت ،‌از سر تا پا ، دو پاره شد و چنان زمين لرزه اي رُخ داد كه سنگها شكافته ،‌و قبرها باز شدند و بسياري از مقدّسين خدا كه مرده بودند ،‌زنده شدند ،‌و بعد از زنده شدن عيسي ، از قبرستان به اورشليم رفتند و بسياري ايشان را ديدند.
سربازاني كه در پاي صليب عيسي بودند ،‌ با فرماندۀ خود ، از اين زمين لرزه و رويداد ها وحشت كردند و گفتند:   "حتما اين مرد فرزند خدا بود. "

انجيل تحريف شدۀ متي - باب ۲۷ - آيات ۵۰ تا ۵۴ - ص ۹۳۱

 

 

اي پسر خدا !
بگذار تو را اينچنين بنامم ،‌اي پدر !
اينك كه من، در كنار پيكر استخوانيت زانو زدم
من !
مي شناسيم؟
همان دختركِ دوسال و چند ماهت ، كه ديروز روزي با هم وداع كرديم ،‌
چه وداع طولاني شد !
۲۴ سال !!!
من همانم كه روز دوم مدرسه رفتنم ديدم ، ديدم دختركِ همكلاسي پدرش آمد ،‌آمد و او را بوسيد و به خانۀ برد ...
تمام راه خانه ، گونه ام مي سوخت.
حسرت زده به خانه آمدم. زل زدم توي قاب عكسي كه روي طاقچه حك شده بود. به چشم هايت كه نگاه كردم ،‌كلي حرف براي شنيدن ديدم. صندلي آشپزخانه را دور از چشم مادر برداشتم و زير طاقچه گذاشتم. مي خواستم بيايم آن بالا ، آن بالاتر تا خوب نگاهت كنم.
ديدمت...
گونه هايت قرمز شده بود، گُر گرفته بودي!
گونه هايت طعم شوري داشت ، طعم يتيمي !

...

گونه هايت طعم شوري داشت ، طعم يتيمي ،
وقتي براي آخرين بار ، با من وداع كردي ،
وقتي چيزي در گوش مادر گفتي كه من نشنيدم ،
نفهميدم ،
اميرصالح سر به سرم مي گذارد ، مي گويد:من مي دانم.
آخر چگونه !
او كه يك ماه بعد از شهادت تو به دنيا آمد ،
چطور شنيده حرفت را ؟
مادر مي خندد،
هميشه توي دعواهاي ما ،‌مادر مي خندد.

...

مادر مي خندد ، از حرفي كه در گوشي به او گفتي ،
و به تو مي گويد: به سلامتي.
تو مي خندي
تو مي خندي
تو مي خندي
(چقدر اين جمله را دوست دارم.)

...
تو مي خندي ،
انگار كه همين حالا با اين صورت استخواني ،مي خندي !
چقدر زيبا شده اي ،
با همين صورت استخواني ، زيبا شده اي.
اما نگاهت تنها به اميرصالح گره خورده !
مي شناسيش؟
اين همان پسركي ست كه يك ماه بعد از پر كشيدن تو ، در خانۀ ما چشم گشود.
پدربزرگ اسمش را هم نام تو انتخاب كرد.
خوب نگاهش كن ،‌
ببين كه اميرصالح سرش را پايين مي آورد تا دست هاي استخواني تو را ببوسد ،‌
آن محاسن مردانه اش خاكي مي شود و اين خاك با اشك هاي غلطانِ درياي چشمانش گِلي ...
خيلي شبيه شما شده !

...

خيلي شبيه شما شده !
اين شهر را مي گويم كه امروز روي شانه هايش مي روي،
تو ، ‌روي شانه هاي اميرصالح ها ،‌ به ملاقات خدايت مي روي.
اي پسر خدا !
تو به سمت خدا مي روي...
مادر آهسته مي گويد:
"پدرت روز وداع همين را گفت."

 
.........................................................................................

پاورقي: " إنّي ذاهبُ إلي ربّي..."         من به سوي پروردگارم مي روم.          سوره مباركه صافات - آية ۹۹

طُوبي نوشت: با تمام وجودم و ادب و احترام اين نوشته را تقديم مي كنم به دوست خوبم "حوريه سادات موسوي" كه پنج روز پيش پيكر پاك پدرش را از شلمچه آوردند.

ღ صلواتی نثار  روح پاک شهید سیدامیرصالح موسوی کنید. ღ

 

ܓ به اذن حق طُوبی هر جمعه به روز است.ܓ

 

[ جمعه 14 آبان1389 ] [ 0 ] [ فاطیما ]

 

الهي !
در اين وانفساي آخرالزماني عده اي از رسوايي پيش " جماعت " ترسيدند و رفتند !
رفتند تا جماعت رنگشان كند ...
و عده اي آمده اند ،
آمده اند ، چون از رسوايي پيش تو ترسيدند !
آمده اند تا تو رنگشان كني ...

...

عده اي بيكار بودند ، رفتند تا فيلم بسازند و از بيكاري به در آيند ،
فيلم ساختند و نشان دادند زن متمدّن را ،
نشان دادند تمدّن حيواني را...
و عده اي آمدند ، آمدند تا آنجا كه نزد تو روزي بخورند ،
آمدند و قبل از آمدنشان سفارش كردند كه :
"خواهرم ! سرخي خون من ، از سياهي چادر توست. "

...

عده اي رفتند تا الگويشان بشود فارسي وان،بشود مد سال،بشود ابروي تاتو...
عده اي آمدند تا الگويشان بشود فاطمه (سلام الله عليها)
، بشود حياءاش ، بشود حجابش...

...

عده اي رفتند تا يادبگيرند با دوست پسر شان حال کنند ،
رفتند تا يادبگيرند مادر نشوند ، مبادا تناسب اندامشان برهم بريزد...
عده اي آمدند تا يادبگيرند؛ "جهاد المرأة ، حُسن التَبعّل" ،
آمدند تايادبگيرند، علي اكبر تربيت كنند براي امام زمانشان (روحي فداه)...

...

عده اي رفتند گدايي كنند نگاه مردم را ،
گدايي كنند چشمان مردان را...
عده اي آمدند تا گدايي كنند ، لبخند رضايت مهدي فاطمه (عج) را ،
گدايي كنند چشمان زهراء (س) را...

...

عده اي رفتند و چادر زنانشان را به دستان باد سپردند ،
رفتند تا بي كلاس نباشند...
عده اي آمدند و چادر زنانشان را به دستان حق سپردند ،
آمدند تا رو سياه نباشند...

...

الهي !
در اين وانفساي آخرالزماني عده اي از رسوايي پيش " جماعت " ترسيدند و رفتند !
رفتند تا جماعت رنگشان كند ...
و عده اي آمده اند ،
آمده اند ، چون از رسوايي پيش تو ترسيدند !
آمده اند تا تو رنگشان كني ...

 ...........................................................

پاورقي: " صبغة الله ، و مَن أحسن مِن الله الصبغة " 
                                                                        
رنگ خدا ، و چه چيزي بهتر از رنگ الهي ست ! 
                                                                                                              سوره مباركه بقرة - آية ۱۳۸

طُوبي نوشت: سياه پوشيدم تا رو سياه نباشم ...

إعترافييه: آدميزاد ممكنه وقتي نقد ميكنه ، اغراق كنه...يعني همه چيز رو سياه و سفيد ببينه ...ممكنه رنگ خاكستري يادش بره !

ܓ به اذن حق طُوبی هر جمعه به روز است.ܓ

 

[ جمعه 7 آبان1389 ] [ 3 ] [ فاطیما ]

 

وقتي پول تو جيبي تان كم شد ، 
وقتي قهوه ي صبح تان تلخ شد ،

...

عربده كشيديد
به خيابان ها ريختيد
سينه چاك كرديد و
اعتصاب نموديد

...

عجب مردمي !!!
انقلابي شده ايد ؟
حالا حسابي نفس "ساركوزي" را گرفته ايد ،

...

آفرين بر شما !
نمي دانم اين همه غيرت را كجا گم كرده بوديد !
كجا خفه كرده بوديد عربده تان را ؛

وقتي دخترك فلسطيني شب زير چادر مي خوابيد و عروسكش زير آوار هاي خانه جا مانده بود ،
وقتي پوتين هاي كثيف سرباز آمريكايي تن زن عفيفه ي عراقي را مي لرزاند ،
وقتي مين هاي بر جاي مانده از جنگ ، پاي مرد افغان را قطع مي كرد ،
وقتي پسرك پاكستاني ، از درد گرسنگي ، شب ،
...شب...
شب ، خواب مزرعه ي گندم مي ديد ،
وقتي ... ،

...

هان ، انقلابيون فرانسه ،‌دل نگراني تان از چيست ؟

از كم شدن پول تو جيبي تان !!!
از بي طعمي  ويسكي تان !!!
از تعطيليه ي "دان سينگ" تان !!!
از بسته شدن "كازيو"تان !!!

؟؟؟

.....................................................................................................................................

پاورقي : " تلك الأيّام نداولها بين الناس"          سوره مباركه آل عمران - ۱۴۰

طُوبي نوشت: مبادا اين سياهِ ،‌سياه نمايي كند صداي فرياد هاي نازك آن تازه مسلمان را ... !

 

ܓ به اذن حق طُوبی هر جمعه به روز است.ܓ

 

 

[ شنبه 1 آبان1389 ] [ 3 ] [ فاطیما ]
 
اين روز ها حرف زدن از تو زياد است ،

زياد !!!

هركسي بخواهد كلاس مذهبي بودن بگذارد ،‌از تو مي گويد.

...!

اما كسي به دنبال تو نيست ،‌

همه از آمدنت حرف مي زنند ...

...اما فقط  "حرف" مي زنند !

كسي به دنبال  آوردنت نيست...

.............................................................................

پاورقي: " إذهبوا فتحسّسوا مِن يُوسف..."    
                                                             ... برويد و به دنبال يوسف بگرديد !
                                                                                                                     سوره مباركه يوسف-آية۸۷

طُوبي نوشت: ۳۱۳...

 

[ جمعه 30 مهر1389 ] [ 15 ] [ فاطیما ]
 

باز آمده بودم نصيحتت كنم،

آمدم كنارت نشستم ، و به چشم هايت خيره شدم.

توي عسل چشم هايت ، خودم را ديدم ،

ديدم روي منبرم !

منبري در بهشت !!!

آنجا موعظه ميكردم...

...

از خجالت سرم پايين بود.

........................................................

پاورقي: " ياايها الذين أمنوا لِم تقولون ما لا تفعلون "...

اي كساني كه ايمان آورديد ، چرا چيزي به زبان مي گوييد كه در مقام عمل خلاف آن مي كنيد ؟  
                                                                                                                 
سوره ي مباركه صف - آية ۲

طُوبي نوشت: شيطان قبل ار خلقت آدم ، چهار هزار سال در بهشت منبري داشت و فرشتگان را موعظه و نصيحت مي كرد .

 

[ پنجشنبه 29 مهر1389 ] [ 0 ] [ فاطیما ]
 

باز آمده بودم دولت كريمه ات را تقاضا كنم و عجل لوليك الفرج بگويم

باز آمده بودم عزت اسلام را بخواهم و ذلت كفر و نفاق را !

باز آمده بودم تا دوباره اين مطلب را نفهمم كه چگونه پرده از صورت نفاق مي افكني؟!!!

...

حالا كه مي آيم خوب فهميدم كه چگونه ...

...........................................................

پاورقي: " اللهم إنا نرغبُ إليك في دولت كريمة،تعز بها السلام و أهله و تذلُ بها النفاق و أهله "
                                                                                                            فراز هاي پاياني دعاي افتتاح

طُوبي نوشت: "پشتيبان ولايت فقيه باشيد تا به مملكت شما آسيبي نرسد."...امام خميني(ره)

 

[ چهارشنبه 28 مهر1389 ] [ 9 ] [ فاطیما ]
 

كاش بوي حضورمان را بشنود ،

اگر اُويسش باشيم...!

..............

طُوبي نوشت: " راهبر " ...

[ سه شنبه 27 مهر1389 ] [ 11 ] [ فاطیما ]
 

گر نستاني ،‌ به ستم مي دهند...

.....................

طُوبي نوشت: اسلام گفته براي به دست آوردن رزق و روزيت تلاش كن ، نه اينكه حرص بزني !!!

[ دوشنبه 26 مهر1389 ] [ 9 ] [ فاطیما ]

اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد ،

گناه بخت پريشان و دست كوته ماست.

..........................

پاورقي: اللهم عجل لوليك الفرج

طُوبي نوشت: خدايا كي ظهور ما را مي رساني ، كه او منتظر مان است !

 

[ جمعه 23 مهر1389 ] [ 11 ] [ فاطیما ]
  ديشب هرچقدر اخبار رو ديدم
نفهميدم منظور " آقاي (...)
از اينكه  "احمدي نژاد"
ملت ايران رو خوار كرده يعني چي ؟ *

...

اما حالا بيشتر فهميدم كه چرا رهبرم فرمود :
"ايشون بر عزت ملي افزودند." **

..............

پاورقي:*مناظره ي تاريخي آقاي دكتر محمود احمدي نژاد با آقاي (...) در شب ۱۳خرداد سال ۸۸
           **سخنراني رهبري-فرداي همان روز-مرقد امام(ره)

[ چهارشنبه 21 مهر1389 ] [ 21 ] [ فاطیما ]

مردم رفتند دنيا را بگيرند ، دنيا آنها را گرفت .
اميرالمومنين (ع)كه از دنيا كمتر نيست ، شما هم اگر برويد علي-عليه السلام- را بگيريد ، خواهيد ديد كه علي(ع) شما را گرفت و برد .

 ....................................................

پاروقي: مصباح الهدي - مرحوم حاج اسماعيل دولابي-ص ۲۹۴

 

 

[ سه شنبه 20 مهر1389 ] [ 9 ] [ فاطیما ]
 

ميخواستي آبرويم را بريزي ؟

خوب ، حالا همه فهميدند كه من دروغ ميگفتم!!!

...

سخت است ديگر ،

عاشق تو شدن سخت است .

...اما

اما از بس عشقت شيرين است كه دلم مي خواهد باز به دروغ بگويم:

" دوستت دارم " ...

............................................................

پاروقي: حديث قدسي : " من عشقه قتله..."

ترجمه ورقي: خداوند متعال ميفرمايند : هر كسي عاشق من شود او را ميكشم ، و هر كه او را بكشم ديه او خودم هستم. (خودم را به او ميدهم).

 

 

[ دوشنبه 19 مهر1389 ] [ 11 ] [ فاطیما ]
 

ور شكسته شدم .

ور شكسته ام كردي !

از وقتي تو شريك كارم شدي ، ور شكسته شدم...

من رياضي ام خوب بود ،

اما تو ، نه !

...............................

پارورقي : " من جاء بالحسنة فله أجر عشر أمثالها و من جاء بالسّيئة فلا يجزي إلا مثلها "     سوره مباركه أنعام ، آية ۱۶۰

 

 

[ یکشنبه 18 مهر1389 ] [ 14 ] [ فاطیما ]

روى القاضى نور اللّه عن الصادق عليه السلام قال:

ان للّه حرماً و هو مكه ألا انَّ لرسول اللّه حرماً و هو المدينة ألا وان لاميرالمؤمنين عليه السلام حرماً و هو الكوفه الا و انَّ قم الكوفة الضغيرة ألا ان للجنة ثمانيه ابواب ثلاثه منها الى قم تقبض فيها اموأة من ولدى اسمها فاطمه بنت موسى عليهاالسلام و تدخل بشفاعتها شيعتى الجنة با جمعهم .

خداوند حرمى دارد كه مكه است پيامبر حرمى دارد و آن مدينه است و حضرت على (ع) حرمى دارد و آن كوفه است و قم كوفه كوچك است كه از 8 درب بهشت سه درب آن به قم باز مى شود - زنى از فرزندان من در قم از دنيا مى رود كه اسمش فاطمه دختر موسى (ع) است و به شفاعت او همه شيعيان من وارد بهشت مى شوند .


ادامه مطلب
[ جمعه 16 مهر1389 ] [ 10 ] [ فاطیما ]

 

يادش بخير زماني كميل خوان بوديم...!
حالا فقط ايميل خوان شده ايم و خدا را هم فراموش كرده ايم ...راستي من هنوز آيه
" فذكروني أذكرتم " را باور نكرده ام ! ... تو كه در تمام ثانيه ها با مني ، حتي اگر من يادي از تو نكنم !!!

 

[ پنجشنبه 15 مهر1389 ] [ 23 ] [ فاطیما ]

 

ديشب خدا را كشتم!
خنجرم را در قلبش فرو كردم...حالا خدا مرده بود...خنجري در قلبش بود...خنجری در
قلبم بود .

-----------------------------------

پاورقي: و فرعون گفت من پروردگار بزرگي هستم.(انا ربكم اعلي)...قرآن مجيد

 

 

[ سه شنبه 13 مهر1389 ] [ 9 ] [ فاطیما ]
درباره وبلاگ

مقام معظم رهبری(روحی فداه):
تلاش خود را بیشتر کنید!هر کس بگوید این کار شدنی نیست او را به کوتاهی همّت متهم می کنم. هیچ کاری نیست که از انسان ساخته نباشد ، انسان نیرومندتر از این حرفهاست و می تواند کارهای نشدنی را شدنی کند...



...
....
.....
......طُوبی نام درختیست در بهشت ، که در منزل حضرت زهرا (سلام الله علیها) قرار دارد و هر شاخه ای از آن در خانه ی یکی از شیعیان است...
امکانات وب
بک لینک فا